287.وروجک مامان :*
بابا از سر کار که میاد یه سینی پر میوه میکنه میشینیم با هم میخوریم :) بعد مثلا پرتقال پوست میکنه نصف مال خودش یه پر به تو میدیم و بقیه ش مال من ... دیروز یه پر داد بهت بقیه شم داد دستت که بدی به من ... اومدی اون یه پر رو میگرفتی جلوی من تا بردارم :دی هی بابا میگفت اون یکی دستت! خیلی بانمک میخندیدی و دستت رو قایم میکردی :*
بابا که میرسه خونه از صدای اسانسور که وایمیسه میفهمی بابائه و میدویی جلوی در :) امروز صبح زود بیدار شدی منم شدید خوابم میومد از جام بلند نشدم ... هی اومدی دستمو کشیدی تحویلت نگرفتم یه دفعه صدای اسانسور اومد انقدر بانمک دست منو ول کردی دویدی جلوی در با یه حالت بامزه گفتی بابا :* انگار داشتی میگفتی نمیای نیا بابا اومد خخخخ ولی ضایع شدی و باز برگشتی پیش من :)))))
آهان راستی کتاب میاری که بخونیم میگی : بِخ :*
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


287.وروجک مامان :*
